تبليغاتX
عاشق تنها
عاشق تنها
کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد
سلام بر جمیع رفقای سر و پا چشم من که همیشه که نه ولی بعضی اوقات یه یادی از این بنده ی مانده تنها میکنن . 

حال شما ؟ 

من که خوفم . یهنی خوف میشم :) 

از جمالات نوشته های من مشخصه که من خیلی از بابت از دست دادن کامی خودم ناراحتم اما چه کنم ... 

بی پولی و یه دنیا بد بختی ... 

کامی ندارم تا سال آینده . اما به جاش یه اینترنت مفت تو یه اداره خورده به پستم . 

تو قدم اول شونصد تا براش برای فتوشاپ دانلود کردم . خیلی فاز میده این اینترنت پر سرعت . 

به هر حال کلام کوتاه . 

شرمنده که نمیتونم بیام ملاقات یک به یکتون . 

اما عمر دراز و قلندر ناله خوان .... :) 

بازم میام نت . فعلا تا بعدا بای .

-------------

اختصاصی :

آبجی نازی شرمنده ... وبت باز نشد هر کاری کردم :( اما از اینکه وب زدی خوش به حالم . یهنی خوشحالم

سیده فاطمه خانم ممنون که اومدی . یعنی همون خوشحالم کردی که اومدی ... اصلا نمیشه رسمی تشکر نکرد ؟! نمیدونم چی بگم به خاطر اومدنت . خیلی خوشحالم کردی ... به اندازه یه دنیا منمون


نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

* بند مقدماتی

خیلی وقته که نیومدم نت . دلم برای یک به یک خطوط به هم پیوسته ی وب رفقا تنگ شده . اما چه سود که نشد دیه ...

*بند خیالبافی

تو یه دشت پر از آهو و بز کوهی داشتم قدم میزدم . یه بچه آهو کنار یه گل لاله وایساده بود و داشت با جفت چشای خوشکلش منو میپایید . هوا داشت سرد میشد . از نسیمی که بوی گل رو تو فضای دشت پیچونده بود لذت میبردم که یهو کامپیوترم سوخت :)

* بند بد بختی

تو این وعض بد اقتصادی . تو این حال و اوضاع بدی که تورم به پا کرده . تو این دنیایی که برای یک ریال آدم میکشن (حالا یه ریال نه ... یه میلیون که ها ...) و در نهایت تو این دنیایی که با هزار مصیبت و بدبختی یه دونه مانیتور سامسونگ بی مصرف (!) خریدم دیگه فاز ترکوندن کامپیوترم کم بود . بیچاره کامی جون خوکشلم . سوخید .

* بند همینجورکی ...

میخوام برم مشاوره نیمه تحصیلاتی . 1 آذر ساعت 3 عصر . چقده فاز میده . فک کنم خانم مشاور رو دیوونش کنم . چون نه که من خیلی خوش زبون و زیادی ولراج تشریف فرمایی دارم . برا همینه .

* بند بی بندی

چرا نباید شلغ (ببخشید ... اصلاح میشود ، شغل !) تو این جامعه باشه . مگه ما جوون ها دل نداریم . خوبه بریم یه گوشه تحسن (درس نفشتم دیه ؟!) کنیم و شصت و شش روز و شش ساعت و شش دقیقه و شش ثانیه لب به غذا نزنیم ؟! البته اگه این مقدار از طاقت ما یه نمه بیشتر باشه به همون 6 ثانیه قناعت میکنیم . نه که ما کلا آدم قانعی تشریف داریم !!! این همه درس و کتاب برای شغله دیه ... نیس ؟ خوب بخون بخون بخون بعدش کار نباشه ؟ پس چرا دانشگاه پیام نور سالی شونصد هزار و شونصد و شصت و شش نفر میگیره ؟ مگه مرض دارن ؟! اصلا بحوث سیاسی به من نیومده . شانس که نداریم که . یه دفعه میان وب رو فیلــــ... میکنن .

* بند بند بازم بند

دانشگاه فقیر ما که الهی اوبی براش جیگرش کباب بشه ، از نداری تو صدر قرار داره . بیچاره ها 40 تومن ندارن بدن به من تا یه دامنه بخرم بذارم پا بند وب نشریمون . آخی ... الهی ... بیچاره ها . اینقده بهشون گفتیم یه کاسه بذارین دم در دانشگاه هر کی میرسه یه چیزی کمکتون کنه گوش نکردن تا حالا از فلاکت و نداری دارن زمین رو گاز میگیرن .

* بند بند آزادی بای بای ...

فک کنم یه چندین سالی نتونم بیام نت . آخه کامی که نباشه مام نیسیم . یعنی وسیله ندارم که متون گهر بار خودمو دونه دونه تایپ کنم . فک کنم که کم کم باید یه فکر بکر بزنه مخم . باید یه رفتگری یا یه کاری تو همین مایه ها دست و پا کنم . اصلا شاید رفتم رخت شویی . هر چی باشه یه پولی داره این وسط . بهتر از درس خوندنه دیه ...

 

خوب دیه ...

روم رو زیاد نکنم .

بای بای رفقا و غیر رفقا تا نمیدونم دقیقا کی (شاید به پاچه خواری افتادیم و یه فقره کامی نو دست و پا کردیم . شاید . فعلا خطوط همراه اول ما پا بر جاست . رفقای محترم میتونن از این طریق با این بنده ی فلاکت زده و بی کامی ارتباطات برقرار کنند . هر چی باشه اون آقاهه میگه که :

هیچ کس تنها نیست ... همراه اول

 

هر چند بهم ثابت شده دروغ میگه اون آقاهه . من همیشه تنهام :) (دلم برا . . . تنگ میشه مثل همیشه)

 

یا علی . بای . (راستی دعا کنین آدم شم . شاید دعای شما گرفت .)


نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

تا به حال شده که بشود زیبایی را دید و از دیدن زیبایی لذت برد ؟ تا به حال شده که بشود از برگ ریزان درختان لذت برد ؟ تا به حال شده که بشود بر روی سنگ فرش ها قدم زد و از رنگ و نقش سنگ فرش ها لذت برد ؟ تا به حال شده که بشود انسان ها را دید ، به انسان ها خیره شد و نهایتا از رنگ انسان ها لذت برد ؟

و تا به حال شده که بشود لذت برد ؟

شاید که شده که بشود :)

پاییز است .

درختان ، تا انتها لخت از برگ های زرد و سرخ خواهند شد .

پاییز است .

همه محصلین مست درس های صد تا یک غاز شده اند .

پاییز است .

بیماری و بیکاری (؟!) در پاییز بیداد میکند .

پاییز است .

سیب سرخ و زرد دارد ، و هی و هی میوه دارد .

پاییز است .

ما یاد خاطراتمان می افتیم در پاییز های نه چندان دور .

پاییز است .

فصل نارنجی طبیعت . نارنجی ، لطیف ، رویایی ، عاشقانه .

پاییز است .

من هستم ، او هست ، شاید هم نیست . اما مطمئنا من خواهم بود هر چند تنها .

پاییز است .

اشک ها در هوای سرد پاییز که روز به روز سردتر میشود منجمد نمیشوند اما آبها شاید .

پاییز است .

باد میوزد ، آواها را با خود میبرد . اما صدا های مانده در قلب ها را نه .

پاییز است .

پاییز است ..

پاییز است ...

من پاییز را دوست دارم . چون پاییز است . من زمستان را دوست دارم . چون زمستان است . من بهار و تابستان را نیز دوست دارم چون ...

من خدا را دوست دارم . و فصل ها را به خاطر زیبایی نقش نقاش دوست دارم .

خدایا زیبا نقش میزنی . نقاشی هایت را همه دوست دارم .

و خدا را شکر میکنم زیرا پاییز دیگری را دیدم . خدای من ! تمام طبیعت زمینیت قشنگ است . طبیعت بهشتیت چگونه است (؟) خود میدانی و بندگان صالحت .

زیاد شد ...

پاییز فصل است ... و من در پاییز مهر میخواهم . یک مهر بی پایان . شاید که ندهند به من . شاید نخواهند بدهند به من . مهرشان را آدمیان از آدمیان دریغ میکنند اما خدا نه ...

خدایا من مهر میخواهم . مهرت را از من دریغ نکن که نا امیدترین بنده ات میشوم هرگاه که مهرت را از من دریغ کنی .

همین .

پی نویسه :

* پارک آزادی تو پاییز خیلی خوشکل میشه . دیروز با مهدی رفتیم آزادی (توضیح : نام پارکی در شیراز) خیلی قشنگ بود . کلا پارک قشنگیه اما ...

به مهدی گفتم آزادی بدون آدم ها قشنگ تره یا با آدم ها ؟ مهدی گفت :

آزادی همه جورش قشنگه !!!

* هر کاری میکنم این نشریه الکترونیک رو راه بندازم مسئولین میان یه سنگ گنده میندازن جلو پاهام . دفعه آخری نزدیک بود پاهام رو له کنن . نمیدونم چه کاری باید میکردم که نکردم ؟! شاید اصلا حقشون همونه که با نشریات کاغذی ور برن ... اصلا اینا نمیدونن نشریه الکترونیک چیه :) . واقعا که ....

* دلم برا نت تنگ شده ، اما وقتی دسترسی به اینترنت نباشه آدم چه جوری بیاد چت کنه و یه نمه به رفقای مجازیش سر بزنه و گپ و گفتی هم این وسط مسطا داشته باشه ؟! بازم خوبه همراه اول هیچ وقت آدمو تنها نمیذاره :) .

2 ترم پیش یکی از دوستام یه مدت خبری ازم نگرفت . بعدش یهو خبر ازم گرفت ! ما هم یه چیزی تو این مایه ها جوابش دادیم :

واقعا این تبلیغ ها درست میگن که : هیچ کس تنها نیست ، همراه اول .

بهش بر خورد و فورا شماره خطشو عوض کرد و دیگه نه من شمارشو از کسی یا خودش گرفتم و نه اون هیچ وقت شمارشو بهم داد یا بهم زنگ زد .

اما همیشه دلم براش تنگ میشه و سالی یه بار بیشتر نمیبینمش و گه گاهی قطراتی گرد شفاف و نمناک صورتمو خیس میکنه ؛ ولی با این قضیه یه درس گرفتم . همراه اول درسته آدمو تنها نمیذاره ، اما دوستان آدمو تنها میذارن و میرن . هیچ دوستی برای آدم نمیمونه جز یه نفر . حالا اون یه نفر کی بیاد سراغ آدم خدا میدونه . البته کلا من که زیاد امیدی ندارم اون دوست هم زیاد با من بمونه و زیاد از بودن در کنارش استفاده کنم ، چون با پیش بینی های من نهایت عمر من 40 ساله . حالا با نبود کار ، گرونی مسکن ، بالا رفتن قیمت طلا ، بد قیافه بودن آقای محترم :) و کلی دیوار های عظیمی که جلو آدم روز به روز داره سبز میشه منجمله کچلی :( وقتی به اون دوستم میرسم که یه 35 یا 36 سالی داشته باشم . پس چه دلیلی داره برای 4 یا نهایتا 5 سال بودن و سپس نبودن یه دوست رو در غم رفتنم بذارم و کلا با یه دوست جدید آشنا بشم ، هر چند که بودنش همیشگی و لطفش نهایت باشه و کلا خیلی آدمو دوست داشته باشه ؟!

همین دیه .

کافیه .

اشکم درمیاد الان . بای .

(راستی 8/8/88 شما هم مبارک . ولادت امام رضا (ع) )


نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
دوست داشتم برای ۲۸ مهر یه ژست اساسی بذارم اما باور کنید نه حوصلشو دارم و نه وقتشو :) 

برای همین هم این عکس رو گذاشتم که البته بازم وقت آپلود عکس در اندازه بزرگتر رو نداشتم . در ضمن نیازی هم ندیدم که عکس بزرگتر رو آپلود کنم . 

به هر حال ۲۸ مهر رو به تمامی دختران تبریک میگم . 

همین . 

28 مهر روز ملی دختران مبارک


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

همیشه وقتی پای عمل به میون میاد هزار جور وسواس به خرج میدیم تا آخرت نتیجه رو از عملمون کسب کنیم . همیشه دوست داریم بی گدار به آب نزنیم .

دوست داریم خوب شنا یاد بگیریم ، بعد پاهامون خیسی آب رو حس کنه .

همیشه پایبند به چیزهایی هستیم که واجب الاجرا هستند .

شاید هم نه ... ! خیلی از اون چیزهایی که ما در امتداد اعمالمون برای رسیدن به نتیجه از خیرشون نمیگذریم هجو هستند . بیخودن . زایدن . اصلا میشه بدون اون کارها هم به نتیجه دلخواه رسید . فقط نمیخوایم جای اون اعمال رو در کل عمل خالی ببینیم . شاید چونکه برای اینکه آخه ... نظام بروکراسی رو دوس داریم :(

مثلا ؟!

چه میدونم ... همین انتخاب یه تعدا آدم برای یه شورای بسیج . همینکه چند نفر رو با وسواس از میون چند نفر انتخاب کنیم . اما نمیکنیم . میخوایم بهترین باشن . اما تهش که انتخاب میکنیم متوجه میشیم بهترین یا وجود نداره یا در دسترس نیست . شاید بهترین به یه سفر احتیاج داشته و رفته سفر :) . پا میشیم هزار تا پرونده رو زیر و رو میکنیم تا چند نفر که بهتر از بقیه باشن از میون شونصد هزار (هزارش رو برا تزیین گذاشتم) نفر پیدا کنیم . یعنی نمیشه ؟! نمیشه یه راه سریعتر پیدا کرد ؟

اما این فقط یه مثال بود . یه مثال دیه ...

فرض کنید میخواین یه کار به نظر خودتون بزرگ مثل انتخاب یک گل برای دیدار از یک دوست رو انجام بدین . از میون اون همه گل زیبا دست میذارین روی زیبا ترینش (البته از دید شما) و بعد با کلی افتخار میرین به دیدار دوستتون . وقتی اونجا میرسین متوجه میشید که گل زرد رو ...... !

اینه دیگه . وسواس بیخودی .

کلیشه چه ربطی به این چند تا کلمه مورد بحث من تو این پست داره ؟ خودمم نمیدونم .

فقط میدونم از کلمه ای با لفظ کلیشه همونقدر که خوشم میاد صد برابرش متنفرم .

همین .

پی نویسه :

* امروز به هزار ضرب و زور مسئول محترم رو مجبور به انتخاب شورای بسیج کردم و کمی به وجود خودم افتخار کردم .

* امروز از کنار کلیشه های همیشگی با بی تفاوتی گذشتم . میدونید چرا ؟ چون ، فقط ، واسه اینکه ، آخه ، راسیتش خودمم نمیدونم :) . شاید کلیشه خوب نیست جز کلیشه چاپ اسکناس :)

* امروز یه دوست دیدم . چقدر خوب بود . کرمان ... اینجا ... چقده فاصله . انگار دیروز بود که تو محیط دانشگاه با هم قدم میزدیم . (دانشگاه ! این اسم رو که بر زبانم میارم خندم میگیره)

* الان دارم آهنگ گوش میدم . خیلی خوبه . آهنگو میگم . آدم رو میبره ملکوت ... . برادرها هم که فیلم ... رو برای بار فک کنم شونصدم نیگاه میکنن . بقیه هم ... . هر کی سر کار خود . به فکر خود . والسلام . (آخ قلبم ...)


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

میان قدیم تر های ما چنین رسم بود . ما هم به مانند دیگران به رسمهایمان وفادار . نه رویی بود که در رویی گشوده گردد و نه آنقدر ترسان و لرزان بودم که نتوانم سخن را از پی سخنی دیگر بیاورم . تنها میخواستم که حکم و برچسب بی ادبی و بی نزاکتی را بر پیشانی سیاهم نچسبانند .

و اما چه کردند . یعنی همان چه کرد .

لبخندی به صاحب کلام تحویل داد از روی ...

نمیدانم سحر لبخند زدن را با تلخی نیشخند زدن چه مناسباتی است .

وقتی به دیار رفتم تنها نبود چون من بودم و هزاران انسان و غیر انسان دیگر . اما ... نتوانست تنها بماند . با سخنی از طرفی به طرفی چرخید و رفت . گناه من این وسط به چه سنگ محکی (شاید هم مهک :)  ) سبک و سنگین شده بود خود نیز از آن بی اطلاعم . تنها میدانم که وزنم را کم فروختند .

ادا و اصول آوردم و قهر و غیض کردم . اشک ریختم . خندیدم . شاد بودم . گریستم . اما هیچکس نتوانست حال نذار مرا بفهمد . یعنی نخواستند که بدانند که من چه زهری نوشیده ام . تلخ بود به مانند برگ بید های مجنون .

دلم به حالم ، اوایل میسوخت . به حال خودم که بی حال بودم . اما هر اوایلی روزی اواخر و سپس فراموش میشود . اوایل اواخر شد و اواخر فراموش . دیگر دلم نسوخت و درس خودزیستی را آموختم . همان درس که به خود متکی باش . به خود بگو درد دلِ بی صاحبت را . به خود وابسته باش و به غیر اعتماد نکن . هرگز اعتماد نکن .

دنیا پست شده . یا شاید هم پستی مردمان ، دنیا را سراسر فراگرفته .

روزگاری تنها نامسلمین را کافر میدانستیم . حال چه بگوییم که منافقان با شمشیر از رو بسته از پشت سایه به سایه ی اسلاممان پیش میآیند و منتظر لحظه ای غفلت از سوی ما هستند ؟ حالا باید مسلمین را هم شاید ...

همرنگ جماعت شدن !!!

سخنی که دیروز از زبانی شنیدم که همیشه به گفتن حرف های نسنجیده عادت دارد . شاید تقصیر خودش نیست . تقصیر مردمان دون است . مردمانی که جز خراب کردن ذهن های مشوش و از قافله عقب مانده کاری ندارند . و در میان اذهان مشوش و از کار افتاده چه بسیار است تفکرات غلط از جانب سیاه اندیشان ابرو در هم کشیده و متنفر از ما و آنها ؟!

دی روز بود که من به جهانی پای گذاردم که همه بودند و وجود مرا کم داشتند . شاید هم همه بودند و جایی برای من نداشتند ؟! (خودم هم میان این دو تفسیر از آمدنم مانده ام !) و مهر روز بود که میان جماعت خوشحال و سر خوش ؛ و گاه و بیگاه عالم ، جای خود را میخواستم پیدا کنم . شاید دیر آمده بودم و زود میخواستم میان بزرگان باشم . شاید هم زود آمده بودم و برای زنبیل گذاشتن (!) کمی عجله داشتم .

نمیدانم . به هر حال ...

امروز غم سنگین غم خوردگان را میبینم و نمیتوانم کاری انجام دهم . خود هم میداند که اشتباه کرده . اما خوب میدانم که هنوز ندانسته مادیات همانقدر که خوب است بد است .

خوب است زیرا به هیچ یک از افراد خوش تیپ و خوش قد و بالای جامعه ، نان را بدون قطعه ای کاغذ ، که ما نام اسکناس بر آن نهاده ایم نمیدهند . نمیدهند زیرا کاغذی که روزگاری بی ارزش بوده اکنون چون طلا قیمتی است .

و بد است . زیرا ملاک سبک سنگینی ما مردمان شده همین قطعه کاغذ . همین قطعه کاغذی که روزگاری سرخ آن خوب بود ، سپس سبز آن ، بعد ها آبی و حال که من در حال تایپ کردن این چند خط هستم ، همه رنگش خوب است و در بعضی حالات سرخ و سبز حتی آبی آن از مُد افتاده .

و باز هم بد است . بد است چون بد بودنمان را با کاغذی میشود محو کرد . بد است چون چشممان شده پول . نانمان شده پول . لباس و قر و اطفارمان شده پول . حتی عشقمان و رفاقتمان هم با پول ... !

و حالا که تنمان از غرور دیگران به لرزه افتاده میآیند ، و هر آنچه را که میخواهند میگویند . یادشان رفته . یادشان رفته که ما چه کردیم و آنها چگونه عملمان را به نیشخندی پاسخ گفتند . یادشان رفته .

های مردم . ببینید همه چون من آلزایمر دارند تنها با یک تفاوت . نوع آلزایمر من نوع M است و نوع آنها ........!

اما تفاوت بر سر نوع نیست . آنفولانزا را هر که بگیرد ، استراحت بر او واجب میشود . آلزایمر را هم هر که بگیرد فراموشی بر او واجب .

حال شما بگویید مشکل از من است یا از دیگری . (چه میگویم ؟! شما که نمیدانید مفهوم متن یک پا کلاغ مرا ؟!)

پس میروم چون به ماندن عادت .......

همین .

پی نویسه :

* همین دست به تایپ شدنم کلی به دادم رسیده . چند روز پیش یه نامه نوشتم برا نشریه الکترونیک بسامد که میخوام راه بندازم . برا تهیه ملزوماتش بود . اما وسطش کلی نیش و کنایه زدم به مسئول محترم :) . اونم اساسی کفری شده بود و نزدیک بود کارمون رو راه نندازه . حقش بود . ناراحت بشه . چه جوراست ما رو که ناراحت میکنه و سرمون داد میزنه خبری نیس ، ولی ما یه چند تا تیکه آبدار بارش میکنم کلی خبره . البته منم کوتاه اومدم و بابت تیکه انداختن اونم تو یه نامه اداری عذر خواهی کردم . ولی دلم خنک شد :) .

 * این متنی که نوشتم کلیه ها . یه موقع جزء نگری نکنید ها . پسر و دختر و عشق و رفیق نداره که ... همه میان کلی حرف و ادا و اصول در میارن برا آدم بعدش میگن ، فلانی ، از دستت ناراحتیم . خوب آقا و خانم محترم و محترمه چشات رو باز کن بعدا نیا بگو بلد نیستی حرفتو بگی . بلدم . خوبم بلدم . فقط شما کور و کر تشریف داری . کور و کر اونجوری نه ها . کور و کر به نقل حاج آقا دانشمند ... کور از دیدن حقایق و کر از شنیدن حقایق :(

* دلم برا خیلی ها تنگ شده . آخه ماییم دیه . آدمیم . دل داریم . روح و جسم هم داریم خوب . بعدشم ... مگه آدم نباید دلش برا کسی تنگ بشه ؟! خوب حالا که شده . چیکار کنم . میتونم زار زار گریه سر کنم ؟! اصلا دلم تنگ شده که شده . یه خورده بالن نمیدونم چی چی داخلش میذارم تا گشاد بشه :) . خوب دیه . امیدوارم شما دلتون تنگ نشه . یعنی همیشه اونایی که میخواین همین بغل دستتون جا خوش کرده باشن . (آق مسعود کجایی که دلم برات ریز ریز شده) .

* من موندم آدم هایی که پول ندارن چه جوری باید سنت حسنه رو به جا بیارن و نصف بقیه دینشون رو ادا کنن ؟ آخه وقتی پول نیست ...... کجاست ؟ یکی نیس بگه این قیمت ها چرا یه دفعه داره میره بالا و همینجور چرا این یارانه ها رو ...! اصلا به من چه . بحص ثیاثی منموع .

* میخواستم کامنت ها رو غیر فعال کنم دلم نیومد . همین دیه . بای .


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

خاطراتم خط خورده . با لغزش دستهای مرتعشم بر روی کاغذهای کاهی . بوی نم کاغذ آمد ، با اشکهای لغزنده بر روی گونه هایم . و چه زیبا شد جهان در جلو دیدگانم .

طعم تلخ زندگی را بارها چشیده ام . طعم طمع و حرس و آز را . طعمی که جزء طعم شوکران نیست . طعمی که با دست های شیرین شده از شهد گلهای باغ یاس های وحشی هم شیرین نمیشود . چه بد است طعم تلخ زندگی .

خاطرات ، گذشته را ، چونان چوپانی که گله ای گوسفند سیاه و سپید را در جلو چشمانم حرکت میدهد صفحات سیاه و سپید را در جلو دیدگانم قرار داده .

شاید هم نه !

گوسفند نباشد انسان هم نیست ؟!

خاطرات نوای نی چوپانند . خاطرات خط خورده دستان مرتعش و لرزانند . سوزش آه های جگر سوزند .

بسته ها را باز کن . گره ها را از دکل قایقم بگشای . میخواهم آزاد باشم . میخواهم در دریا بوی ورق کاهی را که خیس اشکهایم شده با نم خاطرات موج های چند متری مخلوط کنم . میخواهم طعم طمع را در بزرگی دریا پنهان کنم . زندگی . کاش دریا بودی که همه چیز را در وجودت محو میکردم .

همین .

پی نویسه :

* چقده خوبه کاغذ کاهی . بوی کاه که به مشامم میرسه از خود بیخود میشم . دوست دارم یه دفتر کاهی داشتم . مثل اونوقت هایی که کلاس اول ، دوم ابتدایی بودم . مثل اونوقت هایی که خطوط سیاه و سرخ ولی خرچنگ قورباغه من موجب خوشحالی دل پدر و مادرم میشد . مثل همون وقت ها که بچه بودم و مشقامو مینوشتم و خوشحال میشدم از تموم شدن تکالیفم . من بودم ، بچه بودم ، خوشحال بودم ، مشکلات نبود ، زندگی بود . و هزار تا چیز دیه .

** خاطرات همیشه تلخ نیست . خاطرات با طعم های دیگه هم داریم . خاطراتی با طعم های مختلف . ترش ، شیرین ، گس و ... . من خاطرات تلخ رو بیشتر دوس دارم . چون همه اونها باعث درس گرفتن ما میشه . حتی مرگ عزیزان . مرگ ها باعث میشه قدر زنده ها رو تا وقتی عمر داریم بدونیم .

*** حسش نیست . بد مینویسم . خوب نوشتن رو یادم رفته . مثل این میمونه که بخوام به یه چند تا از رفقا مشق شبم رو نشون بدم . یه مشت کلمه مبهم . گیج کننده . گنگ . بی برو برگرد دارم خل میشم :)

**** یه نفر بهم گفت بلد نیستی احساساتت رو نشون بدی . نمیدونم شاید راست میگفت . اما هر چی فکرشو میکنم میبینم بقیه بلد نیستند حروف کلمات و حالات منو کد بندی شده تحویل بگیرن . میخوان همیشه لقمه رو بجویم و بذاریم تو دهان مبارکشون . آدمیه دیگه . عادت داره . عادت داره همه چیز رو آماده بهش بدن .

***** دیگه واقعا همین . نه وایسین یه چیز دیه مونده .

یه چیز دیه :

من کپی نمیکنم . اگه هم بکنم میگم این مطلب مربوط به فلان وب میشه . ممکنه از یه نوشته الهام بگیرم و یه دفعه یه متن دیه بنویسم . اما کپی !!!!

همون متن هایی رو هم که الهام گرفته از متن های دیگرون میدونم با متن اصلی هزار تا فرق داره . من فقط سوژه ها رو کپی میگیرم . اگه کپی سوژه نقض قانون کپی رایت محسوب میشه ... آره ... منم کپی میکنم :) .

حالا دیه واقعا همین همین .


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

در میان ما آدمیان هستند تعدادی انگشت شمار از نسل آنان که از خودشان هم میترسند چه رسد به دیگران . امروز پسرکی با عینک های تحدید آمیز و سر و وعضی کاملا مرتبط با شرایط صحبتش ؛ در دانشگاه گرد و خاکی به پا کرد که بیا و ببین .

پسرک آب روغن قاطی کرده بود . بنده خدا مقصر نبود ، شاید اگر من هم جای او بودم چنین میشدم . آخر پرونده تحصیلیش مفقود شده بود و به جایش خاک پرونده مانده بود و بس . پسرک با حالتی تحدید آمیز رو به سوی مسئول بایگانی دانشگاه کرده و با لحنی فرا خور توجه میگفت پرونده ام را بده .

پسرک را دیدم . راننده همیشه خندان دانشگاهمان مرا به عنوان یک نوستالوژیک (بخوانید روزنامه نگار) معرفی کرد . پسرک برقی از خوشحالی در چهره اش نمایان شد و دو چشمش از فرت نمیدانم چی چی نورانی شد . رو به من کرد . من بلافاصله جهت ابراز وجود و تا اندازه ای کلاس گذاشتن جلو تازه آشنا دفترم را از درون کیف خاکی مالیده ام درآوردم . خودکار به دست ؛ چک نویسی از شرح حالش را بر روی کاغذی از دفترم نوشتم و نامه ای را که به گفته خودش و به نام تاریخ حک شده بر روی نامه اش ، مربوطه به نزدیک 2 سال پیش بود را ستاندم . میگفت هنوز جواب این نامه را برای دانشگاهش در سیستان نفرسته اند و او مانده و این نامه بی جواب . گوشه اش نوشته بود 4/10/88 .

تمام و کمال از نامه اش نتی با جزئیاتی مفید برداشتم . اما ......

سپس که به مقصد رسیدیم برق وجودی اش فاز و نول قاطی کرد و چون ترسو ها عقب کشید . بیچاره میترسید کارش را راه نیندازند . میترسید نکند جواب نامه را برای 200 سال آینده هم ندهند و میترسید دیگر . شاید من هم ؟! نه ..... من اگر بودم نمیترسیدم . اما او میترسید با نقل این داستان در نشریه ای دانشجویی از سر لج و لجبازی هم که شده کارمندان دانشگاه کارش را به انجام نرسانند و لنگش گذارند .

نمیدانم چرا ؟! مگر بالاتر از سیاهی هم سپیدی هست ! (همان بالاتر از سیاهی رنگی نیست ؟!)

نه به آن گرد و خاک کردن این ملت فهیم ! و نه به این جا زدنشان . آدمیست دیگر . هر که زود جوش میآورد زود هم سرد میشود . قانون ، قانونی است خلاف همه طبیعت .

قانون ، قانون انسان ها است و بس.

همین .

پی نویسه :

1) چقده فاز میده آدم خاطره تعریف کنه اونم از نوع لفظ قلمش :)

2) یه مانیتور خریدم این هوا *********************. خیلی فاز میده :) ولی این سام سرویس خیلی حقه بازه . دیگه مانیتور سامسونگ نمیخرم . خدمات پس از فروششون مزخرفه . به شما هم پیشنهاد میکنم اگه جز تهران تو هر شهر دیگه ای هستید نخرید . آخه از قدیم گفتن هر چی هست برا پایتخت نشین هاست . الحق و الانصاف که راست گفتن .


نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 توسط mxu | لينك ثابت |

" دوست دارم یه سیب زمینی رو بدم یه دونه گاو خوشکل (مثل اونایی که تو تبلیغات تلفیسیون نشون میده) ببینه . بعد بندازمش تو یه سطل آب جوش ، روی یه آتیش گنده و بعد از آب پز شدنش ببرم بدم به یه بچه آفریقایی که پوست تنش مثل زغال های عمو رحیم بقال محله ؛ تا اونوقت خوب اون بچه آفریقاییه که داره احتمالا از دیدن یه تیکه سیب زمینی دلش غنچ میره1 و از فرط گرسنگی حال نداره مگس اطراف بینی خودشو بپرونه بخوره !!! "

اگه بچه بودم یه همچین آرزویی میکردم . چون ذهن بچه ها خیلی پاکه . حالا چرا سیب زمینی و چرا گاو خوشکل و چرا سطل آب جوش و چرا و چرا و چرا بماند . چون توضیح دادن در این مورد حداقلش یکی دو پست میخواد و یه عالمه وقت بی زبون ! :) پس توضیح نمیدم و میگم بهتره که ما آدم ها بعضی وقت ها فکرهای کودکانه خودمون رو .........

اصلا میدونید چیه ؟! دوس ندارم در مورد آفریقایی های که تو وسط جنگ و قحتی به سر میبرن صحبت کنم چون خود ما وسط فقر فرهنگی و غرب زدگی دست و پا میزنیم .

اگه ما ایرانی ها سیب زمینی رو کنار یه تیکه گوشت تو غذا میبینیم ، اون بیچاره آفریقاییه نه تنها گوشت رو نمیبینه بلکم سیب زمینی رو هم شاید نبینه .

اونوقت از شکم سیری در میایم میریم سراغ مد گرایی . کی گفته خوش پوشی بده ؟! کی گفته لباس خوب و شیک و شاید تا اندازه ای گرون پوشیدن بده ؟! کی گفته اگه ما لباس سفید بپوشیم یا رنگ مانتو دخترا قرمز یا نارنجی یا حتی صورتی باشه بعدا تو جهنم با همین مانتو و لباس ها میسوزوننشون و دارشون میزنن ؟!

حرف من اینه که لباس بپوشین اما خوب بپوشین .

وقتی میبینم که یه خانمی وسط پارک آزادی دستش تو دست نامزدش داره قدم میزنه براشون کلی خوشحال میشم . یه لبخند میزنم . اما بعدش که میبینم پیرهن های آستین کوتاه پسرها حالا تبدیل به مانتوهای آستین کوتاه دخترها شده نمیدونم چی بگم یا حتی چیکار کنم !!! فقط چشامو میبندم و میگم لعنت بر شیطون :)

اصلا بهتره هیچ چی نگم . چشم هامو آروم بذارم روی هم و فک کنم پارک آزادی فقط یه دختر و پسر شاد داره ... یه چند تا درخت سبز و چند تایی هم گل داره و در نهایت یه حوض آب بزرگ و آرامش بخش داره . و من هستم . مهدی هست . یه چند تایی دختر و پسر هم در حال گشت و گذار و شاید والیبال بازی هم هست :)

اینکه فقر غذایی یا فقر فرهنگی چیه مجال بیشتری برای فکر کردن میخواد . صحبت دربارش هم فعلا در توان من نیست . بهتره دست مونی2بگیرم و بیخیال بشم و برم لالا کنم3 .

*پی نویسه :

1) همان آب شدن دل برای چیزی که خیلی دوستش داری (اینجا خوردنی بعضی جاهای دیگر هم شاید نخوردنی)

2) دست مونی ، معنای لال مونی رو میده ولی چون من با کسی با زبونم حرف نمیزنم و با دست دارم میتایپم ، دست مونی معنی میده :)

3) بعدا در این مورد اگه حوصلم شد بازم پست میذارم اما فردا باید برم یه جنگ بزرگ برای گرفتن بودجه . ببینم آخرش من پیروز میشم یا اونا مغلوب میشن . (در هر صورت من دانشگاه رو در صورت عدم موافقت به آتیش میکشم . کاری میکنم که دنیا جلو جفت چشاشون سیاه بشه .)

همین .

(ویرایش : رفتم یونی ... بودجه خواستم ... ندادن ... نداشتن ... تفکیک نکردن ... دلم سوخت ... اومدم خونه ... گریه نکردم ... چون برا بودجه آدم رو گریه میندازن اما من که دختر نیستم :) ... همین دیه ... فعلا ...)


نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
چقدر خوبه آدم از سر بیکاری بیاد یه فصل از یه کتاب رو قلم بزنه . حیف که آدم وقت نداره این یه فصل رو زود ادامه بده . ای آدم تنبل ... 

(تشریف ببین ادامه مطلب )


نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 توسط mxu | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» آخ ببخشید تو رو خدا
» گل بود و به سبزه نیز آراسته شد ...
» پاییز است
» ۲۸ مهر مبارک
» گذر از کلیشه ها
» تلخی یک لبخند
» خاطرات با طعم تلخ
» و آنهایی که میترسند
» سیب زمینی
» گینه ی بی صاحب 18 سپتامبر 2009
» همین آخرین جمعه
» ترانه علی دوستی یا نویسنده وب اسپوت لایت ؟!
» سر خط اخبار
» همین چند خط غریب روزگار
» Black water
» چند عدد فاز
» شاید ، فقط شاید !
» فقط مرد !!!
» چگونه یک آدم پیر میشود و در نهایت ....
» من هنر را دوست دارم
» شاید تابستان هم برای خودش بهاریست
» این جمعه هنوز ساعاتی رو داره ...
» آگر آدم ها پیاز بودن
» سرباز خط مقدم
» تنها گاهی اوقات
» یک بازی ساده
» روزگاری غریب در غربت سرا
» تا دو سه روز پیش
» دنیای رویایی
» رنگ مریض کاکتوس های آنگولا

mxu

mxu

mxu

http://mxu.blogfa.com

عاشق تنها

عاشق تنها

عاشق تنها

اینجا رو خودم ساختم . خودم خرابش کردم و خودم دوباره ساختم . به خانه نوساز من خوش آمدید . mxu کاش میشد عاشقی را خاک کرد / کاش میشد رنگ دل را پاک کرد

عاشق تنها

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog